X
تبلیغات
نیروانا

نیروانا

اوج انسانیت

یک عمر قفس بست مسیر نفسم را


حالا که دری هست مرا بال و پری نیست


حالا که مقدر شده آرام بگیرم

 

سیلاب مرا برده و از من اثری نیست


بگذار که درها همگی بسته بمانند


وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست .




+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 23:46  توسط نیروانا   | 

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست


و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت


این که عشق تکیه‌کردن نیست


و رفاقت، اطمینان خاطر


و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند


و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.


و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت


سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز


با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه


و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی


که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست


و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد


کم کم یاد می‌گیری


که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری


بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی


به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد


و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی


که محکم هستی


که خیلی می‌ارزی.


و می‌آموزی و می‌آموزی


با هر خداحافظی


یاد می‌گیری...!


خورخه لوییس بورخس

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 21:40  توسط نیروانا   | 

من خدایی دارم ، که به او می گویم


دوستش می دارم و چه اندازه دلم تنها است



من به او می گویم،که به امید تو


دل من،می خندد،به تمام غمها



رنجها ،سختیها


گاه نا مردی ها


به خدا می گویم


او خودش می داند



من به عشق او ، به گلها همه دلباخته ام


با همه خوب و بدی ساخته ام


ناز گل، ناز خداست


به خدا می گویم


همه گلهای زمین خاطره یاد تو اند


عطر پیچک همه دنیای من است


دیدن گل همه جا کار من است


گل چه زیبا به خدا می ماند!


مردم اطرافم، سخت دنبال خدا می گردند


و خدا گم شده است!


خالق من پیداست


روشن و پابرجاست


چون به هر جا نگاهم افتاد


و به هر جا که رسیدم دیدم


باز جا پای خداست


و خدا ، شکل خداست


آسمان ، رنگ خداست


همه زندگی آهنگ خداست


گر چه گلها همه اش خاطر یاد خداست


شاید این حس من است


و خدا می فهمد که دلم عاشق اوست


نه تو که عشقت را در پس چشمانت زود قایم کردی



+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 22:29  توسط نیروانا   | 



از همان لحظه که از چشم یقین افتادند


چشم های نگران آینه ی تردیدند

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی


هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود


همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار



باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند



کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است



فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعت ها و ثانیه ها


از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

(قیصر امین پور)



+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 23:30  توسط نیروانا   | 


جواب سلام را با علیک

جواب تشکر را با تواضع

جواب کینه را با گذشت

جواب بی مهری را با محبت

جواب ترس را با جرأت

جواب دروغ را با راستی

جواب دشمنی را با دوستی

جواب زشتی را به زیبایی

جواب توهم را به روشنی

جواب خشم را به صبوری

جواب سرد را به گرمی 

جواب نامردی را با مردانگی

جواب همدلی را با رازداری

جواب پشتکار را با تشویق 

جواب اعتماد را بی ریا 

جواب بی تفاوت را با التفات

جواب یکرنگی را با اطمینان

جواب مسئولیت را با وجدان

جواب حسادت را با اغماض

جواب خواهش را بی غرور

جواب دورنگی را با خلوص

جواب بی ادب را با سکوت

جواب نگاه مهربان را با لبخند

جواب لبخند را با خنده

جواب دلمرده را با امید

جواب منتظر را با نوید

جواب گناه را با بخشش

هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار، مطمئن باش هر جوابی بدهی ،یک روزی ، یک 

جوری ، یک جایی به تو باز می گردد...


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 20:3  توسط نیروانا   | 

 

حالمان بد نيست کم غم می خوريم کم که نه! هر روز کم کم می خوريم


آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند


خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند


خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟


دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست


سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد


عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام


عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم


بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم


بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست


درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم


من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟


قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!


من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن


من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش


من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است


روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش


آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!


وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود


از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد


خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان


اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد


آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان


کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام


عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود


گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود


هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!


هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!


هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت


چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيد نيست


گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفال می زنم


حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:


ما زياران چشم ياری داشتيم خود خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

حمید رضا رجائی



+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 23:19  توسط نیروانا   | 

ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست

گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست

خلق را بیدار باید بود از آب چشم من

وین عجب کان وقت می‌گریم که کس بیدار نیست

نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد

قصه دل می‌نویسد حاجت گفتار نیست

بی‌دلان را عیب کردم لاجرم بی‌دل شدم

آن گنه را این عقوبت همچنان بسیار نیست

ای نسیم صبح اگر باز اتفاقی افتدت

آفرین گویی بر آن حضرت که ما را بار نیست

بارها روی از پریشانی به دیوار آورم

ور غم دل با کسی گویم به از دیوار نیست

ما زبان اندرکشیدیم از حدیث خلق و روی

گر حدیثی هست با یارست و با اغیار نیست

قادری بر هر چه می‌خواهی مگر آزار من

زان که گر شمشیر بر فرقم نهی آزار نیست

احتمال نیش کردن واجبست از بهر نوش

حمل کوه بیستون بر یاد شیرین بار نیست

سرو را مانی ولیکن سرو را رفتار نه

ماه را مانی ولیکن ماه را گفتار نیست

گر دلم در عشق تو دیوانه شد عیبش مکن

بدر بی نقصان و زر بی عیب و گل بی خار نیست

لوحش الله از قد و بالای آن سرو سهی

زان که همتایش به زیر گنبد دوار نیست

دوستان گویند سعدی خیمه بر گلزار زن

من گلی را دوست می‌دارم که در گلزار نیست





+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 17:34  توسط نیروانا   | 

خدایا به خاطر تمام چیزهایی که دادی


 ندادی


 دادی پس گرفتی


 ندادی بعدا دادی


 ندادی بعدا می خوای بدی


 دادی بعدا می خوای پس بگیری


 داده بودی و پس گرفته بودی


 اگه بدی پس می گیری


 پس گرفتی دادی


 پس گرفتی بعدا می خوای بدی


 اگه می دادی پس می گرفتی


 نداده بودی فکر می کردیم دادی و پس گرفتی


 خلاصه خداجون سرتو درد نیارم به خاطر همه


   شکر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 18:34  توسط نیروانا   | 

بهار

بازکن پنجره را


و ببین پر زدن بلبل باغ


که شده مست زبوی خوش و جان بخش بهار


وبکش با نفسی تند و عمیق


بوی عطر گل یاس


وببین مرغک آزرده عشق


که حزین بود و نزار


با شکوفایی گلهای بهار


شده سرمست غرور


دیگر آن سوزش سرمای زمستان


نخورد بر بدن سبز درخت


یا که شلّاق خزان


نکند غنچه گل را پرپر


بازکن پنجره را


پرکن از رایحه و عطر بهار


ریه خسته ز سوز و سرما


و ببین در همه جا


فرشی از سبزه وگل پهن شده ست


تک درختی که زسرما بدنش می لرزید


جامه سبز به تن کرده


تنش گرم شده ست


پولکی را که سپید است و قشنگ


یا که زرد است و بنفش


دست خیّاط زمان


روی این جامه سبز


دانه دانه زده با زیبایی


گوییا فصل بهار


کرده بر پیکر این تازه عروس


تورخوش رنگ و سپید


از لطافت چو حریر

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 0:41  توسط نیروانا   | 

ارزش

 
ارزش خواهر را، از کسی بپرس که آن را ندارد

 


ارزش ده سال را، از زوج هائی بپرس که تازه از هم جدا شده اند
 

ارزش چهار سال را، از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس

ارزش يک سال را، از دانش آموزی بپرس که در امتحان نهائی مردود شده است

ارزش يک ماه را، از مادری بپرس که کودک نارس به دنیا آورده است

ارزش يک هفته را، از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس

ارزش یک ساعت را، از عاشقانی بپرس که در انتظار زمان قرار ملاقات هستند

ارزش يک دقيقه را، از کسی بپرس که به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است

ارزش يک ثانيه را، از کسی بپرس که از حادثه ای جان سالم به در برده است

ارزش يک ميلی ثانيه را، از کسی بپرس که در مسابقات المپيک، مدال نقره برده است
زمان برای هيچکس صبر نمیکند
 

قدر هر لحظه خود را بدانيد

قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد
 

برای پی بردن به ارزش يک دوست، آن را از دست بده

 
 
+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 15:2  توسط نیروانا   |